+98 26 32 201480

درک ، سرزمین عجیب وناشناخته در ایران

 مقصدهای ماجراجویانه متعددی برای گردشگران یا طبیعت‌گردان در جایجای ایران وجود دارند، که اغلب آن‌ها ناشناخته هستند. یکی از این مکان‌های گردشگری ایران «درک» در استان سیستان و بلوچستان است.

 

 

برخی اصطلاح‌ها وجود دارند که به طور ناخواسته در ضمیر ناخودآگاه ما ثبت شده‌اند. همه ما از بچگی واژه «درک» را به معنی جایی عذاب‌آور و ماورایی شنیده‌ و تصور کرده‌ایم. اصطلاحی که بارها همراه با انرژی منفی به کار برده‌ایم. این سوال که درک کجا هست، برای من شروع سفری چند روزه شد. پس همراه ما باشید تا به این منطقه زیبا سفر کنیم.

به سمت مکان نا‌شناخته، درک 

مانند سفرهای قبلی کوله پشتی و وسایلم را برداشتم و این بار به نیت سفر به سرزمین کمتر شناخته‌شده «درک» رهسپار جاده شدم. در واقع، همیشه تجربه خوبی از این نوع سفر داشتم که باعث می‌شد بیشتر برایش ذوق داشته باشم. اتفاق‌های پیش‌بینی نشده‌ای که هر بار به شکلی من را شگفت‌زده می‌کنند.

برخی اصطلاح‌ها وجود دارند که به طور ناخواسته در ضمیر ناخودآگاه ما ثبت شده‌اند. همه ما از بچگی واژه «درک» را به معنی جایی عذاب‌آور و ماورایی شنیده‌ و تصور کرده‌ایم. اصطلاحی که بارها همراه با انرژی منفی به کار برده‌ایم. این سوال که درک کجا هست، برای من شروع سفری چند روزه شد. پس همراه ما باشید تا به این منطقه زیبا سفر کنیم.

بگذریم از مسیر طولانی و اتفاق‌های جذابی که طی مسیر افتاد، بعد از چند روز نهایتا به زرآباد رسیدم. از زرآباد به سمت درک رفتن بدون ماشین اصلا کار راحتی نیست، ولی مثل همیشه شانس با من (کوله‌گرد) یار بود و با یک نفر مرزنشین (مرزنشین‌های مهربان) که برای خرید و بارگیری مقدار زیادی هندوانه به آنجا آمده بود، برخورد کردم! خلاصه این که من را تا خود درک رساند و مسیرش را بسیار از حد معمول دورتر کرد.Jتوی فکرهای شیرینی از نوع سفر بودم که ناگهان چشمم به تپه های شنی ونخل های فوق العاده زیبا کنار دریا رشد کرده بودند،افتاد.با خود گفتم.<<خدایا اینجا دیگه کجاست؟>>محل برخورد تپه های شنی واقیانوس!هر چقدر از زیبایی هایش بگویم،مطمئنا مقدار خیلی کمی برای شما قابل درک است.

فقط میتوان گفت از مکان های بینظیری است که حتما باید دید.

آنقدر ذوق داشتم که نمی دانستم چادرم را کجا بزنم.شب کجا بخوابم،مسخ شده بودم وداشتم غروب آفتاب رو تماشا می کردم که متوجه شدم یک موتور سوارکه دو پسر بچه بلوچی مرکبش بودند،به سنتم حرکت کردند.بلوچ ها را می شناختم،در سفر قبلی با این مردمان به دفعات برخورد کرده بودم.به هیچ وجه احساس نا امنی نداشتم.کنارم ایستادند.پیاده شدند وازم پرسیدند اهل کجایی؟شب را می خوای اینجا باشی؟کمی صحبت کردیم اما به شکل عجیبی بدون این که مکالمه مان تمام شود،سوار موتور شدند ورفتند.حدود 1ساعت گذشته بود وهوا دیگر تاریک شده بود.در تاریکی ناگهان 3نفر  به سمتم آمدن نزدیک شدند همان 2پسر بچه همراه پدرشان با یک فلاسک شیروچای در دستشان ویک ماهی در دست دیگرشان  برایم آورده بودندوگفتند این ها برای شما است.من شروع به کباب کردن ماهی روی آتش کردم.به سمت دریا رفته وآسمان پرستاره کویررا نگاه کردم که ناگهان متوجه نقطه های نورانی آبی رنگ روی آب شدم،تمام سطح همچون ستاره هایی بودند که زیر پاهایم می درخشیدند.آنها پلانکتون های نورانی آب بودند.

آسمان پرستاره بالای سرم،پلانکتون های آبی رنگ درخشان که روی موج ها با صدای آب می رقصیدوتمام آب را روشن کرده بودند،روبروی من  قرار داشت.از فرط شادی و ذوق در پوست خود نمی گنجیدم و فقط دلم می خواست این لحظه ها تمام نشود.

صدای موج دریا ونور ستارگان،رقص موج روی پاهایم،تجربه ای است که درآن در لحظه فقط نصیب من شده بود.شب را با حس ناشناخته ای که انگار در سرزمین عجایب بودم به صبح رساندم.

این طور بود که معنی واژه برو به درک(شیرین تر از هر دعای خیر دیگری شد)برای همه شما آرزوی تجربه سفر به درک این منطقه بینظیر وناشناخته ایران را دارم.